روزی روزگاری، در دشتی پر از چاههای قنات، گروهی از کبوترها در سوراخهای دیواره چاه زندگی میکردند. میان آنها، دو…
در زمان های قدیم، مردی به نام علی بابا که هیزم شکن فقیری بود، در نزدیکی بغداد زندگی می کرد. او شغل هیزم شکنی و تجارت…
مرد بازرگانی بود که کارش خریدوفروش روغن بود و در همسایگی خانه او هم درویش سادهلوحی منزل داشت که از مال و دولت بیبهره…
روزی بود و روزگاری بود. یک مرد بزاز بود که هر چند وقت یک بار از شهر، پارچه و لباس های گوناگون می خرید و به ده های…
روزی روزگاری در دامنه کوهی، گروهی از مرغان وحشی زندگی میکردند. در میان آنان، زاغی بود که بر فراز درختی آشیانه داشت و…
در روزگاری نهچندان دور، زمانی که تاجران برای تهیه اجناس ناچار بودند خود شخصاً به شهرها و حتی کشورهای دیگر سفر کنند،…
یک مرد پارسا و نیکسیرتی بود که بعد از رسیدن به کارهای روزانه تمام اوقات خود را صرف موعظه و نصیحت میکرد و همیشه با…
یک پیرزن بینوا بود که در خانه خرابهای زندگی میکرد و گربهای داشت لاغر و رنجور که از بچگی در آن خانه بزرگ شده بود و…
آورده اند که در زمانهای دور در جنگلی که بسیار پردرخت و پر میوه و سبز بود، صیادی هر چند وقت یکبار برای گسترانیدن دام و…
قنبر و کریم در زیر آفتاب داغ، بیابان عرقریزان بهطرف شهر و خانهشان میرفتند. قنبر که چهرهای آفتابسوخته و بدنی…