روزی روزگاری، در محلهای شلوغ و پر رفت و آمد، مردی به نام شبلی زندگی میکرد. او گندمفروشی ساده بود که با کار و تلاش…
روزی روزگاری، یکی از عنکبوتهای شهری در پی یافتن پناهگاهی تازه، گوشهوکنار اتاقی را با دقت وارسی میکرد. دیوارها، سقف،…
وقتی باز پس از ساعتها پرواز و شکار ناموفق، خسته و گرسنه به لانهی خود بازگشت، انتظار داشت آرامشی بیابد و شاید اندکی…
یک شتر بود که در کاروان بازرگانی بار میبرد. یک روز که زیاد راه رفته بود و خسته شده بود با خود فکر کرد که: دنیا بزرگ…
روزی روزگاری، در دل صحرا، گرگ درنده و گرسنهای زندگی میکرد که هر حیوانی را گیر میآورد، بیرحمانه شکار میکرد و…
روزی از روزها، زاغ سیاهی در حال پرواز به دشتی سرسبز رسید. آنقدر پر زده بود که خسته شده بود. بر شاخه درختی نشست تا…
آوردهاند که در کوهستانهای سبز و پردرختِ حوالی همدان، طایفهای از میمونان به آرامی میزیستند. رئیس و بزرگ ایشان…
در دوران قبل از ورود اسلام به ایران و در زمان پادشاهی ساسانیان جنگ های بسیاری بین ایرانیان و رومیان در می گرفت. در…
یک گرگ درنده و خونخوار بود که در بیابانها به سر میبرد و با شکار آهوها و خرگوشها و حیوانات صحرایی شکم خود را سیر می…
در روزگاری دور، روباهی زندگی میکرد، همانطور که از طینت روباهها انتظار میرود: مکار، زیرک و زبانی چربونرم. چون…